بوستان
بـوفی بر روی شاخه ای از درختان بوستان نشسته است و دور دست ها را می نگرد
اسمش دنیا بود چهرش خوشگل مثل روزای بچگی با هم دور باغچه بدو می کردیم و دنبال هم میکردیم کوچیک بودیم دوتامون خیلی کوچیک انقدی که فقط خنده رو می شناختیم گریه ای هم اگه بود با یه خنده کوچولو فراموش می شد از باغچه تو حیاط گل می چیدیم و تندی می رفتیم تو اتاق به هوای گل یا پوچ نوبتی گل رو می گرفتیم تو مشتمون و می گفتیم گل یا پوچ ؟ دستی که توش گل بود رو وقتی پیدا می کردیم از جامون می پریدیم بالا که بردیم فکرشو که می کنم اون روزا همش برنده بودم ولی گلا بعد چند دور بازی خشک می شدن و می نداختیمشون دور حالا هر دو دست دنیا تو بازی خالیه ، می دونم که پوچ میارم آخه از گلای تو باغچه فقط یه دونه گل مونده به دنیا گفتم که اجازه چیدن اون یه گل رو نداره آخه اگه اون گل هم مثل بقیه گلا خشک بشه دیگه گلی ندارم از اون روزا خیلی گذشته دیگه بزرگ شدیم هنوزم با دنیا روبرو هم میشینیم ولی فقط می شنیم یه گوشه بدون بازی و بدون گل و خنده اجازه چیدنه گل و آخرین بهونه زنده بودنم رو بهش
نمی دم هیچ موقع خودمو از گلم دور گذاشتم که مبادا روزگار بخونه تو
گوشه دنیا و وسوسش کنه و بچینه گلمو بگذریم که جا گل من دارم خشک می شم و می مونه
بهونه داشتنه یک گل عجب دنیایی بود دنیای بچگی بـــــــــــــوف
روحت که می رود به خواب جسمت به کنارم می ماند به ماه رفته ای و مانده ام به خیالت پشت سرت صدای چکه ی ناودان گونه ام خوابت که بارانی می شود این بارشه مدامه نگاهم در خیسی جاده خوابم را آب گرفته می کند نمی آید خواب به سراغم آبراه خیالت هم جواب این همه سیل را نمی دهد من اینگونه دوس دارم که ببارم که بنویسم که ببینی که بخوانی در این بارش ابرها تو چتر را برداری قدم بگذاری به دیدنه چکه های ناودان من بخندم تو ببینی تو بخواهی تو ببوسی تو بدانی تو .... من خسته ام از این همه تو های بی بودنت ای ناز من تو کجایی که ببینی من اینگونه سر به راه تو دارم نگاه من تورا می بینم من تو را زیر چکه های سیل شده ی ناودان هم می بینم بـــــــــــــــــوف
اشک چشمانم را نبین در دلم غوغای خنده است مرور روزهایت گرچه چشمانم را خیس می کند اما دلم لب به خنده می ترکاند زخم دل ، ترک خنده ی لبم را تلخ می کند می ریزد اشک های شور بر دلم یاد دیدن صورتت یادواره ی نفس کشیدن شیرینم است موج موهایت یادم است انگشتانم دلتنگ موج سواری اند و حالا شلاق میزنند موج یادت به دیوار تنهایی ام این موج بر شکاف ها ، ویرانه می کند درونم را کدامین موج می شکند سد عشقت را ؟ کی زیر آب می رود شهر خاطراتت در دلم ؟ کی زیر اشک هایم غرق میشود این بیابان ترک خورده ی دلم این شوره زار این زخم پینه خورده با نمک بـــــــــــــــوف
نفسم توان تکرار نوشته هایم را ندارد به میانه اش که رسم کبود خواهم شد نه تن از ضربه ی شلاق نوشته هایم می ماند نه نفس برای مرور بر نخواهم گشت و بر نخواهد من قبل حرکت رسیده ام مثل نوشته هایم که اول ، خط آخر را می نویسم قبل گفتنش شنیده ام که زودتر از نفس ، دستم می خشکد گناه دارند نوشته هایم که قبل از من خواهند مرد توئی که می دانی تمام شدن ها را کی و چطور است ، کاری بکن بگذار نوشته هایم بعد از من بروند دو روزی بی من نفسی تازه کنند گناه دارند که به پای من بسوزند قبلا سوختن را
تجربه کرده اند نوشته هایم خاکستر
وجود منند بــــــــــــــوف
تورا که نگاه می کنم بـــــــــــــــــوف در ابتدای سکوت بـــــــــــــــوف
بـــــــــــــوف
در دلم زمان ها گذر داده ام گذر از کوچه باغ خیالم راه روشن نسیم خنک درختان سبز لحظات خوش به دور از دلبستگی خیره بودن در لحظات خوشبختی نشسته بر درخت تیر چشمان سیاهش کور می کند نگاه خیالم همه کوچه باغ سبزم غرق عمق مرداب دو چشمش همه خوشبختی ام ویرانه ی این جغد شوم زندگی بــــــــــــــوف
پدر , مادر نماز تو یک نوع ورزش تکراری است بدون هیچ اثر اخلاقی و صلاح علمی ...
که صبح و ظهر و شب انجام می دهی اما نه معانی الفاظ و ارکانش را می دانی، نه فلسفه
حقیقی و هدف اساسیش را می فهمی ... تمامی نتیجه کار تو و آثار نماز تو این است که
پشت تو قوز درآورد و پیشانی صافت پینه بست و فرق من بی نماز با تو نمازگزار فقط
این است که من این دو علامت تقوا را ندارم ! تو می گویی : نماز خواندن با خدا سخن گفتن است . تصورش را بکن کسی با
مخاطبی مشغول حرف زدن باشد ، اما خودش نفهمد که دارد چه می گوید؟ فقط تمام کوشش اش
این باشد که با دقت و وسواس مضحکی الفاظ و حروف را از مخارج اصلیش صادر کند ! اگر
هنگام حرف زدن " ص " را " س " تلفظ کند ، حرف زدنش غلط می شود اما اگر اصلا نفهمید چه
حرف هایی می زند و به مخاطبش چه می گوید ، غلط نمی شود ! اگر کسی روزی پنج بار و هر بار چند بار با مقدمات و تشریفات دقیق و
حساس پیش شما بیاید و با حالتی ملتمسانه و عاجزانه و اصرار و زاری چیزی از شما
بخواهد و ببینید که با وسواس عجیبی خواهش همیشگی خود را تلفظ می کند اما خودش نمی
فهمد که چه درخواستی از شما دارد ، چه حالتی به شما دست می دهد ؟ شما به او چه می
دهید ؟ و وقتی متوجه شدید که این کار برایش یک عادت شده و یا به عنوان وظیفه یا از
ترس هم انجام می دهد دیگر چه می کنید ؟ و چه باید بکنید ؟ گوشتان را پنبه نمی کنید
؟! و این است " بنده مومن " آنچه " عفت " و " تقوی
" می گویند و این است " مومن بنده " ! آنچه " بی نظری "
و " زهد " معنی می کنند مرا در این دنیای سوم و در برابر چشم های تیز خصم و پوزه دریده غرب
غارتگر ( که می بیند و می بلعد ) به چه می خوانی ؟ کجایی پدر مومن من ، مادر مقدس من ! وای بر شما نمازگزارانی که سخت غافلید و از نماز نیز ! در خیالتان خدا
آسمان را نماز می برید و در عمل ، بت های قرن : خداوندان زمین را ! بت هایی را که
دیگر مجسمه های ساده و گنگ و عاجز عصر ابراهیم و سرزمین محمد نیستند .
خدا مداد به دست دنیا رو نقاشی میکرد همه رو کشید شب که خسته و تموم شد برگش مداد رو گذاشت رو کاغذ نک مداد ذره ای خورد به برگش اندازه ی یک نقطه ی کوچیک کمرنگ مداد هم خوابش برده بود صبح که برگه از مداد خالی شد خدا هم ندید که یک نقطه خورده به برگش رو زمینش اون نقطه من بودم چشم کسی توان دیدن منو نداره یک نقطه ی نیم زنده بـــــــــــــوف
مثل همیشه بــــــــــــــوف
شب که می شود طبق هر شب پنچره مرا می خواند پنجره که نه دلم آسمان می خواهد آسمان که بهانس اما دیدن ستاره ها دل خوشیه روزانس خاطره ام که می گردد خیلی دورها را می شنود که گفته اند هر کسی که بر زمین پا می گذارد ستاره ای بر آسمان دارد من نصف عمر است که شب بیدارم چشمم که همه ی شب را نگاه می کند پیدا نمی کند ستاره ام را ستاره ها پا دارند ؟ زمین چه ؟ دارند ؟ آن ها که شب می آیند پا می گذارند بر آسمان ما و زمین خود نکند دنبال ما هستند که آدم خود را بر زمینه ما پیدا کنند من از آنه کدام ستاره ام ؟ خنده دار است که هر دو موقع خواب دنبال هم میگردند چشم های ستاره ی من باید قوی باشد که مرا ببیند چگونه چشمک بزنم برای ستاره ام ؟ می خواهم داد بزنم به ستاره ام بگویم روزها بیا سراغ من . من روزها تنهایم ستاره که می میرد و سحابی می کند برای گور آدم خاک می کند برای مردن این و آن چه فرق است ؟ من ستاره ام یا او ؟ بــــــــــــــــوف
قلم در دستم با اراده ی من پایش که به کاغذ می رسد آنقـدر می چرخد روی کاغذ صافِ بی انتها که هم خود را تمام می کند از سردرگمی هم سفیدی کاغذ را می کشد ته خط که می رسد خط خطی بر کاغذ مانده است بی هیچ مفهومی هر دو روانه ی سطل زباله ی اتاق می شوند می رسد تمام شود اراده ی قلم برای سیاه کردن کاغذ آن زمان نیاز است کندن سطل بر زمین برای دفن و تجزیه تفاله بـــــــــــــــــوف
امروز الفبا را بر روی دفترم نوشتم جمله ساختم با حرف و کلمه و هر بار سریع تر از جمله ی قبل پاک کردم جمله ی تازه را دلم راضی نشد به جمله ای تو را نمیشود با نوشتن جمله از الفبای سی و دو حرفی وصف کرد تو فراتر از حرف و جمله ای احساس من در حد وصف تو نیست دوستت دارم بیشتر از احساسم خداوند بــــــــــــــــــوف
اسم مرا با میم آغاز می کنی مرا با آغاز نامم مرموز پیدا می کنی میچلانیم تا ببینی که چه دارم به حرف دال که می رسی نام من ختم می شود جز درد چیزی وجود ندارد جایی که کسی نمی خواهد باشد و بماند نام مرا صرف کردی چاره ات رفتن است و می مانم تنها و درد و تنهایی آخر حال من است گله نکن از من که راهت نمی دهم به درونم گله نکن از من که سراغی از تو نمی گیرم من جایی هستم که از آن فراری هستی من خود درد هستم بــــــــــــــوف
به من چه ربطی دارند که ذهنم را مشغول به احمق ها و مردمانی کنم که سالمند خوب می خورند ، خوب می خوابند ، خوب زندگی می کنند هرگز ذره ای از دردهای مرا حس نکرده اند و تنه مرگ هر لحظه به تنه شان سائیده نشده است
دلم برای کودکیم تنگ شده است دلم می خواهد مثل کودکی فرار کنم از تاریکی بیرون به تاریکی زیر پتو تاریکی زیر پتو را دوس داشتم کسی اشک های ریز و بی صدایم را نمی بیند زیر پتو چیزی دیده نمیشود زیر پتو دست و پایم را هم نمیبینم در تاریکی اش یک روز را بیرون می انداختم زیرپتو پر است از روزهای سخت و اشک های شبم آدم بزرگ ها از بچه ها نمی ترسیدند و حالا من بزرگ شده ام آنقدر قد کشیده ام که نمی توانم دیگر زیر پتو قایم شوم نمی توانم روز هایم را زیر پتو دور اندازم بزرگ شده ام و حالا از تاریکی زیر پتو می ترسم تاریک تر از بیرون شده است پر است از روزهای بد و اشک هایم می ترسم از تاریکی زیر پتو بزرگ شده ام و از روزهای کودکی ام می ترسم من امروز از کودکی ام می ترسم کاش قد نکشیده بودم بــــــــــــــوف بهار ، تابستان ، پائیز ، زمستان ساعت چهار بار نواخت ایمان آوردی به فصل سرما انحراف زمین را چه کردی که اینگونه مارا وانهادی در سرما ؟ به سرما ایمان آوردی و در سرما رفتی ما هنوز سردمان است و ایمان نیاوردیم ذهنمان یخ بسته در چهارمین نواختن ساعت ایمانت ایمان آوردی به آغاز فصل سرما چرا سرما شد آغازت ؟ قبل از سرما ایمان آوردم به حرف هایت جوانه های آن دو دست جوان که زیر برف مدفون شد بهار بعد رفتنت چتری شد برای فرار از سرمای ما هنوز خاک مزارت تازه است مزار آن دو دست جوان را می گویم آنجا وزن زمان تن سردت را گرم می کند ؟ خطوط و شمارش اعداد را رها کردی فروغ قطره ی خونی بر تنت نمانده مثل سکوت عریان شدی بدون خون چطور سردت نیست ؟ گفته بودی مرده ها متفکرند فکر زیر برف و سرما گرم نگهت می دارد ؟ می خواهم ببینمت کی این هزاران هزار سال میگذرد ؟ می خواهم ببینمت مثل مرده های هزاران هزار ساله ای که بهم می رسند راستی خبرت بدهم دیگر فکر نکن به جفت گیری گل ها بعد رفتنت گل ها روئیدن از جوانه های دست جوانت زیر خروارها برف هم سر برمی آوردند از دست های ناتوان سیمانی هم کاری برنمی آید زمان گذشت و بارها صدای نواختن ساعت را شنیده ایم با اینکه باد می آید و باد آغاز ویرانیست اما بعد رفتنت گل ها راز فصل ها را آموختند آموخته اند چطور ساق های لاغر کم خونشان را گرم نگه دارند همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد فروغ،این خاک پذیرنده به آرامش نزدیکت کرد ؟ بـــــــــــــــــوف روز تولد خاطره است تلخ ترین روزهایی که سپری شدن و نبود سپری برای پناه از ضربه روز تولد است تولد نفرین دلم از آن روز تا به امروز هر نفس دلم شده است نفرین این سالروز نفرین است برای دلم آسمان دلم تیرگی نفرین دارد رعد و برق دل بارانیم بر سرت ای خاطره بــــــــــــــــوف آدم ها می ترسند از اینکه تکیه گاهی نداشته باشند و این دنیا استاد ویرانی تکیه گاه است تکیه بر دوست پول قدرت شهرت ... هر چه باشد ویران میشود چه دیواری بلندتر از خیال وجود خدا ؟!!! تکیه بزن که اگر دنیا هم نابود شود در دلت از کودکی خوانده اند که خدا هست و چقدر آدم ها ترسو و باهوش هستند چیزی را در دل می خوانند که می دانند ویران نمیشود چون نه می بینند و نه لمسش میکنند تاریک و روشن نگران نباش خدا هست چه خیال دوری بــــــــــــــــــــــــوف سلام به خودم و وجود خودم درست نیم ساعت می گذره که خودم رو دوباره شناختم . درستش اینه که خودم رو درست شناختم تردید دارم تو خوشحال بودنم یا وحشت زده شدنم خیالم خیلی دور شد خیلی با این همه عمری اگر باقی بود طوری از کنار زندگی می گذرم که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و نه این دل ناماندگار بی درمان
چشم دوخت به سوسوی ستاره آسمانی دیگر آسمانی که از آن او نبود رفت و راه را گم کرد هنگامی که برگشت ماهش از غم دوریش
سوخته بود فریب سوسوی ستاره را نخور ستاره چشمک دروغین می زند بــــــــــــــــــــوف
خداوند ا اگر در نعشه ی افیون از من مست گناهی سر زد ببخشیدم ولی نه ؟! چرا من روسیه باشم ؟ چرا غلاده ی تهمت مرا در گردن آویزد ؟ خداوندا ... تو در قرآن جاویدت هزاران وعده ها دادی تو می گفتی كه نامردان بهشتت را نمی بینند ولی من با دو چشم خویشتن دیدم كه نامردان به از مردان ز خون پاک مردانت هزاران كاخها ساختند خداوندا بیا بنگر بهشت کاخ نامردان را خدایا ! خالقا ! بس کن جنایت رابس کن تو ظلمت را تو خود گفتی اگر اهرمن شهوت بر انسان حکم فرماید تو او را با صلیب عصیانت مصلوب خواهی کرد ولی من با دو چشم خویشتن دیدم : پدر با نورسته خویش گرم میگیرد برادر شبانگاهان مستانه از آغوش خواهر کام میگیرد نگاه شهوت انگیز پسر دزدانه بر اندام مادر می لرزد قدم ها در بستر فحشا می لغزد پس...قولت! اگر مردانگی این است به نامردی نامردان قسم نامرد نامردم اگر دستی به قرآنت بیالایم ... ! بــــــــــــــــــــوف ای شــاه ... ای شــاه ... ای شاه بیخیال مست ... با توام ... آیــا با من مسکین حواست هست ؟!! روزگاری دامنت میگیرد آه این فقیران تهی دســــت ... تا کنون آیا کنار کودکانت نیمه شب آشفته خفتستی ؟ !!! نه نه تـــــو بی غم و مستـــــی ... تا کنون حتی برای تکه نانی پیش فرزندان خود شرمنده بودستی ؟ !!! نه نه تـــــو بی غم و مستـــــی ... کجــــا پای تو تا زانو به گل بودست ؟!! کجــــا چشمانت از بار گناهانت خجل بودســت ؟ !! شبانگه ناله ی دهقان پیر را که می گوید شنیدستـــی ؟ !! نه نه تـــــو بی غم و مستـــــی ... نه نه تـــــو بی غم و مستـــــی ... ای شـــاه ... ای شـــاه ... ای شـــاه بیخیال مست ... ای شـــاه بیخیال مست ... با توام ... روزگاری دامنت میگیرد آه این فقیران تهی دســــت ...
من دلم به حال فروغ می سوزد فروغی که تاج عاشقی بر سر داشت و بر جامه عروسی پوسید
مرگ من مرگ نیست مرگ من لحظه ی زیبایی است مرگ من فرار از مردن است مرگ من اتمام مردگیست مرگ من آغاز زندگیست مرگ من به دور از مردن است مرگ من این زندگیست مرگ من این سازش است مرگ من ماندن در این زندگیست من به زمان تاریخ و ساعت ۲۰ سال است که مرده ام و چقدر زمان دیر میگذرد تا رسیدن تنم به شستن به پوشاندن لباسی تمام سفید به دور مجسمه ی گلی ام و چه زیباست تولد دیگرم با لباسی تمام سفید و با اشک شوقی برای ورود به دنیایی آشنا و چه سلام گرمی پذیرای من است من دارم می آیم ای دنیای آشنا سلام به تو و سلام به همه ی آشنایان من شاید آغاز زندگیم با آغاز سال های مردن شبیه هم باشد ولی مطمئنم که شروع شود دیگر کسی جلودار بهترین هایم نیست بــــــــــــــــــــوف کارگران مشغول کارند و تو مشغول انتظار کشیدن برای ماندن و شاید تو در سفر خوابت ببرد اما چه خواب باشی وچه منتظر کارگران همچنان مشغول کارند ساختمان قدیمی را خراب می کنند و بر پایه اش ساختمانی نو بر پا می کنند و هیچ گاه ساختمانی اضافه بر پا نیست حال چه تلاش کنی برای زیبایی خانه و چه به خواب فرو بری چشم را برای استراحت بــــــــــــــــــــوف دستهايم براي نوشتن وقتي كه مشغول كارگرداني دستم شعر براي من مثل شاش مي ماند چه قدر عاشقِ شعرهاي سرپايي نوشته ام هستم جهنم درونم را اما چاره چيست؟ بیا بیا بیا بیا بیا بیا بیا بیا بیا بیا بیا بیا نزدیک چقدر سخت است نزدیک شدن و سخت تر از آن دور شدن و فراموش کردن است تلاش های بیهوده تا بوده همین بوده رفتن به جلو سخت نزدیک بودن کوتاه و کمرنگ دور شدن سختر از رفتن به جلو بــــــــــــــــــــوف
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
برق چشمانت
چقدر چشمانم را تکان می دهد
اشکهایم با لرز می رقصند شاد
چشمم شسته می شود به شوق دیدنت
دلم که ترس قطره اشکی را داشت
به دریای اشک هایم می سپارمش
من آدمی دگر شده ام
تو خانه ی چشم و دلم را تکاندی![]()
![]()
![]()
زمین غرق شده در دریای این شب سیاه
زمان چه وزنی دارد زیر قطره های تاریکی
زیر حباب های نورانی
لحظه لحظه زمان خرد می کند روشنایی را
زمین آرام خفته در بستر دریای بی موج
برق چشمان آدمی بر تن لختش
کور می کند چشم طماع زمان را
غرق لذت با عروس هزار داماد
می کارد بذر بدنامی در دل خاک زمین
فساد کاشته ی بدکارگیه آدمی
زمین حامل این بدنامی
رشد تاریک این نطفه در جز جز اندام زمین
شیطان در انتظار روز موعود قابلگی
سر برآرد بروی طفل بدکاره ی آدمی
خدا داند چه برون آید
در انتهای غرق شدن این ویرانه![]()
![]()
![]()
کنار درخت چند ساله
کنار یک خانه ی بلند
آدرسی را که گم کرده ایم ، این ها نشانه های خوبی برای پیدا کردن یک خاطره ی دور هستند
یک درخت ، سن و سالی کمتر از بیست سال
یک خانه ی قدیمی ، سن و سالی حدود 30 سال
شده اند جزئی از زمین
شده اند خود زمین
آدمی که نشانه را می گیرد قدم بر می دارد برای رسیدن به خانه و درخت آشنا
خودش سنش بالای 40 سال است
چند پیراهن بیشتر پاره کرده است از درخت
غبارهای زمین نشسته اند رویش بیشتر از خانه
چطور فکر کند که روزی نخواهد بود جزئی از زمین
چگونه پر شود جاپای رفتنش
چگونه دل نباید بست به این دنیا
ساده خواهی رفت
در طوفانی برای تو و نسیمی برای سایر آدم ها
ریشه هایت کنده می شود مانند درخت
جز برگی از خاطره بر روی زمین از تو نمی ماند
که باد بعدی برگ تورا هم با خود می برد![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سیب کرم زده سهم من
این بار دور نمی اندازم
تا ته می خورم با کرم
انتقام میگیرم از کرم که روزی مرا خواهد خورد![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
من ساده خواهم مرد
آرام در فصل پائیز
مانند برگی که از درخت می افتد
ساده خواهم خاک شد
و باد مانند جاروی رفتگر صبح فردایش یاد مرا خواهد برد
اثری از من بر روی زمین نخواهد ماند
هفته تمام نشده فراموش خواهد شد صدای خش خش شکستنم
و چه ساده میروم به جایی که خورده خواهم شد
و چه آرامش بخش است که می دانی روزی نخواهی بود
بدون یادی از تو
زمین پاک خواهد شد از تو
چه سادگی و آرام بودن دلچسبی
روزی خواهد رسید که جاروی رفتگر می خورد بر تنم
و معنی خواهم شد در آزادی
آزاد و بدون اتصال به زندگی
بدون درختی
بدون شاخه ای
بدون اسیری
احساس قشنگیست
بوی پائیز می آید
صدای جاروی رفتگر است ... ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()

كمي دير به دنيا آمده اند
وگرنه نيما همان غازهايش را مي چراند !
من از هر چه شاعر است نويسنده تَرَم
بي كافه اي، كودتايي، سياهكلي،
توده اي، شكنجه اي، سياهچالي !
زندگي به گِي بودنش نميارزد
با بازي زهرا امير ابراهيمي هستم،
لبي هم به شعر، تر مي كنم
مخاطبم را خ ر مي كنم
با اينكه هر شب بر اي قبرم، جنازه مي گو گِلم
هيچ فرصتي را براي پرداختن به دستهايم از دست نمي دهم .
من شواليه ي مغمومي هستم كه هيچ دوشيزه اي را براي نجات دادن ندارم
تنها براي پاهايم، يك قهرمانم !
( شعر توي اينترنت مثل زن توي ويترين است
تماشاي يست اما نمي شود لذت از آن برد يا ببرم !
خودش خودش خودش بايد بگيرد
وقتي گرفت؟
ديگر نمي شود جلويش را بگيري يا بگيرم
شاعري كه براي شعريدن زور ميزند
جز درد مثانه عايدش نمي شود)
تُف هاي سربالاي اينترنتي كه خواندن ندارد يا ندانم .
اعراب دوباره بر گشته اند
اي كاش شعر را زبان سخن بود!![]()
![]()
![]()
بیا بیا بیا بیا بیا بیا بیا بیا بیا بیا
بیا بیا بیا بیا بیا بیا بیا بیا
بیا بیا بیا بیا بیا بیا
بیا بیا بیا بیا
بیا بیا
بیا
برو
برو برو
برو برو برو برو
برو برو برو برو برو برو
برو برو برو برو برو برو برو برو
برو برو برو برو برو برو برو برو برو برو
برو برو برو برو برو برو برو برو برو بروبرو برو![]()
![]()
![]()
| Design By : IrBoustan |

